خرید بک لینک
خیلی دلتنگ داداشم هستم....

کاشکی یه ادم خوب بود ک من باهاش چت می کردم ...

قبلا توی چت رومای عمومی ادم خوب بود اما الان یکی از یکی بد تر...

اه حالم بد شد

برچسب: حالم, نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 17:36


اول از همه سلام:)
عرضم به حضورتون ک کامنتا با عرض شرمندگی بیشترش توی وبلاگ جواب داده می شه (البته منم به شما سر میزنم هر از گاهی)
+و یه نکته ای ک هست اینه ک می خوام بگم تنهام نزارین و با کامنتاتون بهم انرژی بدین بزارین تنهاییمو حس نکنم با وجود شماها دوستای خوب:)

_________
7sb85oWa

برچسب: وفا,داداش, نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 17:36

اقایون و خانومایی ک میاین وب من ...خوب میدونین من با هیچ کدومتون صمیمیت خاصی ندارم پس لطفا توی وب دوستان نرید و از طرف من براشون مزاحمت ایجاد کنین...اگه هم کسی هست و خرده برده ای با من داره بیاد به خودم بگه و شاخ شونه برای هم وبلاگیام نکشه...شعور داشته باشین لطفا.

+++حالم اصلا خوش نیس ...حالت تهوع دارمو انگار یه چیزی سر معدم گیر کرده...احساس سنگینی می کنم همش...

++کاشکی یکی بود باهاش چت می کردم...حالم داره از تنهایی بهم می خوره...

برچسب: شعور,داشته,باشین,لطفا, نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 17:36

توجه کردین گاهی وقتا ادم دلش می خواد یکی باشه ک تمام احساسشو خالی کنه روی سرش؟؟مثلا بعضی وقتا دلم می خواد یکی باشه ک فقط دستاشو بگیرمو بغلش کنم ...یکی ک ارتباط بدنی باهاش داشته باشم...منظورم رابطه ی جنسی نیستا ...ارتباط بدنی یعنی بوس ..یعنی بغل ...یعنی گرفتن دستاش ...همین...گاهی وقتا دلم می خواد یکی باشه باهاش حرفای قشنگ بزنم از ارزوهام براش بگم از اهدافم براش بگم...بهش بگم دوسش دارم ... گاهی دلم می خواد یکی باشه ک نگرانم باشه... یکی ک بهم زنگ بزنه بگه کجایی الان؟؟تو باز به من نگفتیو رفتی من نگرانت شدم؟؟! منم بگم خب یادم رفت... یکی ک برام هدیه بگیره بدون مناسبت خاصی...حتی شده یه شاخه گل... یک

برچسب: منمو, نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 17:36

امروز برای من یه روز خیلی خوب بود:)

با داداشم رفتیم شخ بهایی و اخه من چهار راه قصر قراره برای کلاسای عمومی برم کلاس:)

امروز یه مشکلی پیش اومد قرار شد برم اونجا یه سری بزنم داداشم گفت منم باهات میام منم گفتم خب باشه بیا اشکالی نداره:)

رفتیم بعدش ک کارام درست شد رفتیم کلی گشتیمو پیاده روی کردیم جای همگی خالی اب پرتقال توووپی خوردیمو بعدشم رفتیم ارگ جهان نما من یه کیف توی حراجیا خریدم:) خیلییییییی خوجمله کیفم:)

خیلی روز خوبی بوووود خیلی زیااااد:)

برچسب: خیلی,روز,خوبی,بوووود,خیلی,زیااااد, نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 17:36


اول از همه سلام:)
عرضم به حضورتون ک کامنتا با عرض شرمندگی بیشترش توی وبلاگ جواب داده می شه (البته منم به شما سر میزنم هر از گاهی)
+و یه نکته ای ک هست اینه ک می خوام بگم تنهام نزارین و با کامنتاتون بهم انرژی بدین بزارین تنهاییمو حس نکنم با وجود شماها دوستای خوب:)

_________
7sb85oWa

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 17:36

ذعا کنین داداشم یه جایی همینجا اصفهان بیوفته سربازیشو:(

الان مرخصیش تموم شده ...دلم می گیره وقتی می خواد بره:(

تروخدا دعا کنین همینجا اصفهان بیوفته...

برچسب: دعا,کنین, نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 17:36


اول از همه سلام:)
عرضم به حضورتون ک کامنتا با عرض شرمندگی بیشترش توی وبلاگ جواب داده می شه (البته منم به شما سر میزنم هر از گاهی)
+و یه نکته ای ک هست اینه ک می خوام بگم تنهام نزارین و با کامنتاتون بهم انرژی بدین بزارین تنهاییمو حس نکنم با وجود شماها دوستای خوب:)

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1396 ساعت: 5:09

گاهی وقتا ک می شینم به خودم فک می کنم تا ببینم از اون فاطمه ی صبور چقدر مونده می بینم هیچی ازش باقی نیس!! بدون شک می تونم بگم این دعواها و جو متشنج خونمون تاثیرات منفی روی من گذاشته...دیگه اون فاطمه ی صبور قبلی نیستم ذهنم کشش سرو صدا های بلندو نداره از دادو بیداد حتی یه صدای کمی عصی سریع دستام شروع

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1396 ساعت: 5:09

دیروز تولد و جشن تکلیف دختر خالم بود خالم گفت از صبح برم خونشون کمکش...رفتم ...

روز خوبی بود در کل ولی خیلی خسته شدم ...دست تنها تزیین کردم همه جارو خوشگل...تازه دلمم درد می کرد ولی به روی خودم نیاوردم خخخخ...ناهار خوشمزه ایم نپخته بود کم خوردم خیلی ...بعدشم عکسو فیلم همش با من بود اصلا نتونستم لذت ببرم از خود جشن ...روز پر جریانی بود ولی حال ندارم بنویسم درباره ی جزئیات...

ولی خوب بود ...راسی روز دخترم بود ...روزمون مبارک...

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1396 ساعت: 5:09


اول از همه سلام:)
عرضم به حضورتون ک کامنتا با عرض شرمندگی بیشترش توی وبلاگ جواب داده می شه (البته منم به شما سر میزنم هر از گاهی)
+و یه نکته ای ک هست اینه ک می خوام بگم تنهام نزارین و با کامنتاتون بهم انرژی بدین بزارین تنهاییمو حس نکنم با وجود شماها دوستای خوب:)

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1396 ساعت: 5:09

دکتر گلزاری استاد دانشگاه علامه طباطبایی، درباه روابط دختر و پسر در ایران گفته است: معمولا دانشجویان مشکلات را از دبیرستان با خودشان به دانشگاه می آورند بنابراین مدتی پیش برای دانشجویان ورودی یکی از دانشگاههای معتبر تهران جلسه ای گذاشتم برخی می گفتند که این افراد تازه به دانشگاه آمده اند و نباید این

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1396 ساعت: 5:09

جدیدا تصمیم گرفتم دیگه حرص نخورم برای بیکاری بابام برای از این شاخه به اون شاخه شدنش برای اینکه غر میزنه و توهین می کنه برای اینکه لهم می کنه برای اینکه خوبیاش خیلی کم تر از بدیاشه وووووووووووو و هزار تا چیز دیگه...دصمیم دارم با هر بدبختم شده زندگیمو بسازم ...دقت کنید ...با هر بدبختی ک شده ...تصمیم

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1396 ساعت: 5:09

گاهی وقتا دلم می خواد بنویسمو تمام بار منفیمو خالی کنم روی کیبورد ولی گاهی نمی شه...گاهی نیاز به یه قلم مشکی داری ک حستو بکشی تا رها بشی بین سیاهیو کاغذ ...

گاهی فقط باید کشید ...حس تلخ نفرتو....

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1396 ساعت: 5:09

امشب با وجود اینکه اروم بود ولی دلم گرفته...

کاشکی می تونستم با بشکاف دلمو پاره کنم بگم چه مرگته روانی؟!!!!

خستم کردی ...

کاشکی دلم اینقدر نمی گرفت...کاشکی قلبم می گرفتو تموم...

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1396 ساعت: 12:04

یه ادمایی هستن ک از کنارشون ک رد می شی الکی گیر میدن...یه وقت می بینی اصلا تو هیچ کاریم نداری بهشونا!ولی کلا فضولا!یکی نیس بگه نظر ندید در باره ی کسی میمیرین؟! +بگذریم...دیشب می خواستم بنویسم ولی دلم نیومد راه شبو گوش ندم از رادیوی گوشیم ...یه جورایی معتاد راه شبم و عاشقش...برای همین هر شب گوش میدم.

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1396 ساعت: 12:04

رفتیم باغ داییم از بس گفتن چرا نمیاین... خب تا وقتی توی باغ بودیم خوب بود...بابامم ک هیچ وقت با طرفه ی مامانم نمیاد!!!بیچاره داییم خودشون اومدن ما رو بردن و اوردن...حالا ک اومدیم خونه همون آشو همین کاسه... از دماغمون می کشه بیرون ...از بس می شینه غر میزنه و فحش میده... به مامانم می گه من شانس نداشتم

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1396 ساعت: 12:04

صفحه بندی